بوي تو بود

دوشنبه 18 آبان 1388  05:11 ب.ظ

بوي تو بود

مريم سقلاطوني

بايد مي‌نوشتم. نوشتم. شب ساعت ده. نوشتم. اين بار به خودم گفتم راحت بنويسم. راحت نوشتم. راحت آمد. اين بار تصميم گرفتم زياد شلوغش نكنم. دنبال زبان و فرم و شخصيت نگردم. دنبال آني باشم كه ديدمش. دنبال آني كه پيدايش كرده بودم. آن هم بعد از ظهر ديروز در نمايشگاه. به خودم گفتم طوري شروع كنم كه وقتي تمام مي‌شود دو مرتبه شروع شود. طوري بنويسم كه وقتي تمام مي‌شود دو مرتبه بخوانمش. دو مرتبه لذت ببرم. دو مرتبه... طوري بنويسم كه هر بار بخوانمش تازه باشد. مثل آن بو. مثل آن عكس. مثل آن چشم‌ها و كفن‌ها. نوشتم. آن قدر ساده آمد كه نمي‌دانستم چطور. نمي‌دانستم چگونه، ساده آمد و بر خلاف نوشته عادي ديگرم، بي‌دغدغه. ساعت ده بود. چراغ را خاموش كردم. فقط نور كمرنگ ماه بود و همان حس. نمي‌دانستم چطور شد كه تا دفترم را باز كردم در تاريك و روشن حياط، صداي تو آمد. آمده بودي. نه... نيامده بودي، بويت آمده بود. حس كرده بودمت. باد مي‌وزيد لابه‌لاي اكاليپتوس‌ها. باد تند مي‌وزيد. بوي تند تو مي‌آمد. نوشتم. به خودم كه آمدم، نمايشگاه خلوت شده بود. من هنوز كنار قاب عكس تو بودم. چشم‌هايت را بسته ديده بودم. اما نه، باز شده بودند. خودم ديدم. باز باز. برايم مهم نيست كه كسي باور نكند؛ اما تو كه حاضر بودي. تو كه خبر داري. تو كه مطمئني. خودم ديدم كه از لابه‌لاي كفن خوني‌ات سرت را بال گرفتي و خنديدي. نه نخنديدي. فقط لب‌هايت تكان خورد. فقط پلك‌هايت تكان خورد. فقط گوشة كفنت كنار رفت و من با همين چشم‌هايم ديدم كه روي بازويت تكه‌اي كبود بود. اولش فكر كردم خرافاتي شده‌ام، نه... خرافات نبود. تو مي‌ديدي. من مي‌ديدم. تو لبخند مي‌زدي و من مبهوت به لب‌هايت نگاه مي‌كردم، و به آن كفن پيچده. چند نفري آمدند و نمايشگاه را دور زدند. يكي‌شان كه از همه كوچك‌تر بود، جلوي عكس تو ايستاد و خيره خيره نگاه كرد و رفت. و آن چند تا بدون آنكه توجهي كنند دوري زدند و سراغ دفتر يادگاري نمايشگاه رفتند. من ايستادم. كسي به من مي‌گفت بايست. نه... خرافاتي نشده بودم. انگار بويي مي‌آمد. صدايي آمد. من ايستادم. خوب كه نگاه كردم همه رفته بودند و تنها يك دختر جوان روبه‌روي تابلوي آخر ايستاده بود.


سياه مشق

شنبه 2 آبان 1388  06:41 ب.ظ

سياه مشق

 حميده رضايي (باران)

مرد به سختي نفس مي‌كشد. پرستار كپسول اكسيژن را كنار تخت مي‌گذارد و مي‌رود. پنجرة كنار مرد بسته است. حياط از لابه‌لاي پرده عمودي پنجره پيداست. دوربين جنازه‌اي را كه دارند به سمت آمبولانس مي‌برند نشان مي‌دهد. پسر بچه‌اي كنار برانكارد زل زده است به جنازه. مرد ميانسالي نزديك مي‌آيد. دست پسر بچه را مي‌گيرد و دنبال جنازه راه مي‌افتد.

ـ ببينم مگر فلكه را دور مي‌زديم، جلو مسجدشان پلاكارد نزده بودند كه ميلاد حضرت عباس(ع) و چه مي‌دانم، كه گازش را گرفتيم و رفتيم؟ بيا، اين هم به قول خودشان شب ميلاد. دو تا گل و بلبل نشان نمي‌دهند آدم دلش باز شود. هي مي‌روند بيمارستان ساسان(1)  گزارش مي‌گيرند از آن چهار تا مريض بيچارة دم مرگ كه چه؟ اصلاً چه ربطي دارد؛ دارد؟

مرد روي مبل جابه‌جا مي‌شود. زل مي‌زند به زن كه لابه‌لاي لباس‌هاي رنگ و وارنگش گم شده است. مرد نگاهش را برمي‌گرداند سمت تلويزيون.

دور تا دور مرد را گرفته‌اند. زن با دستمال عرق پيشاني مرد را پاك مي‌كند. دختر جواني از تخت دور مي‌شود و آن گوشه آرام گريه مي‌كند. مرد مي‌خواهد نگاهش كند؛ اما نمي‌تواند سرش را حركت دهد. با چشمهايش اشاره مي‌كند سمت دختر. دختر را نزديكش مي‌آورند. مرد با چشم‌هاي خيس نگاهش مي‌كند. دختر دست مي‌كشد روي دست‌هاي پر تاول مرد. سرش را مي‌آورد پايين، مي‌بوسدش. صداي هق‌هق‌اش از آن پايين بلند مي‌شود.

ـ به نظر تو اين خوبه؟

مرد بي‌حركت مانده است. زن جلوتر مي‌آيد.

ـ نگاش كن انگار جد و آبادش‌رو نشون مي‌دن!


بهترين‌هاي ادبيات داستاني دفاع مقدس

پنج شنبه 16 مهر 1388  08:13 ب.ظ

انبار مهمات

بهترين‌هاي ادبيات داستاني دفاع مقدس

در يك نظرسنجي تلفني

اشاره

براي اينكه بتوانيم آثار ماندگار داستاني دفاع مقدس را به خوانندگان معرفي كنيم، با برخي از نويسندگان صاحب نام ادبيات دفاع مقدس تماس گرفتيم و پرسيديم: سه كتاب را نام ببريد كه فكر مي‌كنيد جزء بهترين‌هاي داستاني دفاع مقدس هستند و توصيه مي‌كنيد حتماً بخوانيم.

البته برخي اشاره كردند كه ممكن است كارهاي تازه از نويسندگان نوپا و جوان وجود داشته باشد كه نخوانده‌اند. خيلي‌ها هم گفتند در زمينة خاطره ـ كه داستان نيست! ـ آثار خوب و خواندني زيادي وجود دارد، ولي ما در اين نظرسنجي، فقط داستان مدنظرمان بوده است! موضوعات ديگر، بماند براي شماره‌هاي ديگر.