گوش‌ات را به نجواي غروب اينجا بسپار (شلمچه)

«روي زمين دنبال آسمان نگرديد. هر چه هست آن بالاست» اين جمله‌ايست كه از كودكي به ما گفته بودند، و اين را كرده بودند به قانوني بدون استثنا و تبصره. امروز من مي‌خواهم يكي از استثناهاي اين قانون را رو كنم. گرچه زحمت پيدا كردن آن را من نكشيده‌ام. براي پيدا كردن تبصره‌هاي اين قانون، يك عالمه خون ريخته شده است. باور كن!

عمليات كربلاي چهار تمام شده بود و هنوز خاطرة شهادت بسياري از بچه‌ها از اذهان زدوده نشده بود كه بايد رزمندگان و مردم شهد شيرين پيروزي را مي‌چشيدند، كه اينها را يكي از فرماندهان عمليات كربلاي پنج مي‌گويد. مي‌گويد تمام جوانب را بررسي كرديم.

شناسايي منطقه كار راحتي نبود. محور «شلمچه» از همه محورها مهم‌تر بود. شلمچه دروازه بصره بود. از اين نقطه مي‌توانستند به دشمن نفوذ كنند. البته راحت هم كه نه. دشمن محكم‌ترين مواضع و موانع را برپا كرده بود. بررسي منطقه كلي وقت مي‌برد. دشمن در منطقه آب رها كرده بود. خط اولش، دژ محكمي بود با سنگرهاي بتوني. پشت آن تانك‌ها مستقر بودند و به خوبي بر منطقه اشراف داشتند. خط دوم و سوم كه كانال بود، خط چهارمش هم پشت نهر دوعيجي بود. خط پنجمي هم بود كه قرارگاه تاكتيكي دشمن بود و مركز توپخانه، و تازه اين همة ماجرا نبود.


قلب تپندة شهر (مسجد جامع خرمشهر)

شنبه 7 آذر 1388  12:10 ب.ظ

قلب تپندة شهر (مسجد جامع خرمشهر)

«مساجد سنگر است.» جملة به ياد ماندني امام راحل است كه داراي عقبة فرهنگي و سياسي است. آقاي ابوترابي را كه مي‏شناسيد؟ او هم گفته بود: «اگر مسجد سنگر است، مسجد جامع خرمشهر سنگر تمام سنگرها است.»

خرمشهر زير آتش بود و رزمندگان ايراني كه از شهر دفاع مي‏كردند. در حقيقت از تمام ايران دفاع مي‌كردند. تمام راه­ها هم به مسجد جامع ختم مي‏شد. آنجا قلب تپنده شهر بود. عراقي‏ها كه حمله كردند. مسجد جامع شد مركز برنامه‏ريزي‏هاي مقاومت خرمشهر، نه، بگو مركز تمام ايران! سلاح‏ها را جمع كرده بودند در مسجد جامع، و مردم، حتي زن­ها، مي‏آمدند شناسنامه‏شان را مي‏دادند، سلاح تحويل مي‏گرفتند. هر كس سلاح، مهمات و آب و غذا مي‏خواست، به مسجد جامع مي‏رفت. هر واحد كه نياز به نيرو داشت، از مسجد جامع كمك مي‏گرفت. هماهنگي بين نيروها و پايگاه­ها از طريق مسجد جامع انجام مي‏شد. در مسجد زن­ها و دخترها به پخت و پز مشغول بودند و جيره جنگي آماده مي‏كردند تا مدافعان خسته شهر را ياري كنند. هر كسي مجروح مي‏شد، مي‏بردندش مسجد جامع. شهدا را هم از آنجا مي‏بردند به جنت‏آباد و تند و تند دفن مي‏كردند.


چه كسي فكرش را مي‌كرد اينجا زيارتگاه شود! (دهلاويه)

كمتر كسي فكرش را مي‌كرد كه يك جاي دور، يك روستاي كوچك به اسم «دهلاويه» كه قبل از جنگ كمتر كسي نامش را شنيده بود، اين همه زائر پيدا كند و مردم از خاكش براي خود يادگاري بردارند. دهلاويه، در شمال غربي سوسنگرد، در كنار جاده بستان است. حكايت اين روستاي كوچك شنيدني است.

اواخر آبان 1359 بود. عراقي­ها قصد حمله به دهلاويه را داشتند، ولي نيروهاي رزمنده دهلاويه خيلي كم بودند. وضع بدي بود. يك كمك كوچك رسيد: در خوزستان چند تا كاميون از انتهاي جاده دهلاويه خودشان را نشان دادند. رزمنده­هاي تبريزي بودند؛ اين همه راه را از آذربايجان آمده بودند براي دفاع از روستاي دهلاويه. بچه­ها اشك شوق مي­ريختند.

توان دفاعي دهلاويه بالا رفته بود، ولي آب و غذا داشت تمام مي­شد. برنامه­ريزي­ها به هم خورده بود. كسي نبود كه از بيرون شهر، غذا بياورد. مردم شهر هم كه دلشان مي­خواست اسلحه داشته باشند، اما كسي نبود كه آنها را مجهز كند. نيروها مدافع شهر هم يا شهيد شده بودند و يا در جبهه دهلاويه مستقر بودند.

سوسنگرد هم در محاصره بود. درخواست نيرو شد، گفتند اقداماتي براي اعزام نيرو انجام شده، ولي تجهيز و اعزام آنها از استان­هاي ديگر، حداقل دو هفته وقت لازم داشت؛ زمان به سرعت مي‌گذشت اما جنگ نابرابر كه وقت نمي­شناخت. باران آتش بود از گلوله خمپاره گرفته تا توپ و كاتيوشا. جنگ بود و دفاع از دهلاويه و سوسنگرد و تنها پنجاه پاسدار تبريزي و نيروهاي مردمي و سپاه سوسنگرد. همين!


بعثت ديگربارة انسان (پل بعثت)

پنج شنبه 5 آذر 1388  04:06 ب.ظ

بعثت ديگربارة انسان (پل بعثت)

اگر توانستي قاعده و قانون طبيعت را بشكني، معجزه كرده‌اي. طبيعت يك سري قاعده و قانون دارد كه شكستن آن كار هر كسي نيست.

هيچ كس باور نمي‌كرد بشود در بحبوهه جنگ روي اروند خروشان، با آن جزر و مد زيادش و با آن عرض بلندش پل زد. اما جنگ ثابت كرد مرداني هستند كه كاري به قاعده و قانون طبيعت ندارند و يك «يا علي» مي‌گويند و مي‌زنند به آب.

پس از عمليات والفجر هشت، بايد يك راه ارتباطي بين خاك خودمان و شهر فاو كه تازه به دست رزمندگان اسلام افتاده بود، ايجاد مي‌شد. رزمندگاني كه در فاو بودند، بايد پشتيباني مي‌شدند. امكانات و نيرو مي‌خواستند. قبل از والفجر هشت، پلهايي روي اروند زده بودند، اما اروند هيچ كدام را تحمل نكرده بود و همه را بلعيده بود. يك پل ساخته بودند به نام پل فجر، كه شبها آن را نصب مي‌كردند و روزها جمعش مي‌كردند. اين پل نيز توان انتقال حجم نيروها و امكانات را نداشت و كارآمد نبود. بايد پلي ساخته مي‌شد محكم و مطمئن تا بتواند در شبانه‌روز تجهيزات و تداركات و مهمات را به آساني به آن سوي آب برسانند. پل بعثت، به طول نهصد متر و عرض دوازده متر روي اروند زده شد تا چشم جهانيان را خيره كند.

پنج هزار لوله 12 متري، به قطر 142 سانتي‌متر و ضخامت 16 ميلي‌متر از جنس فولاد، در عمق دوازده متري رودخانه‌اي خروشان كه ارتفاع جزر و مدش از پنج متر هم بالاتر مي‌رفت، شش ماه از جهادگران اسلام وقت گرفت. دشمن در طول جنگ از هر سلاحي استفاده كرد كه پل را از بين ببرد، اما نتوانست.

بچه‌ها دو طرف لوله‌ها را بسته بودند كه لوله‌ها در آب غرق نشوند. بعد از اين‌كه كار اتصال لوله‌ها انجام مي‌شد، در لوله‌ها را باز مي‌كردند تا آب با فشار از لوله‌ها عبور كند و لوله‌ها به زير اب بروند و غرق شوند. بعد روي لوله‌ها را زير سازي و آسفالت مي‌كردند.

طراح اين شاهكار بزرگ،‌ مهندس بهروز پورشريفي از برادران جهاد سازندگي بود.

پل بعثت، شاهكار مهندسي ـ رزمي تاريخ دفاع مقدس است و امروز با همين عنوان در دانشگاه مهندسي دافوس، تدريس مي‌شود. برخي از قطعات اين پل، امروز در گلزار شهداي خرمشهر است و برخي ديگر، همانجا كنار اروند، به تماشا نشسته است. تماشاي همت شيرمرداني كه او را خلق كردند و از روي او گذشتند و سندي بر هنر و اراده جوانان اين مرز و بوم افزودند.


موج‌هايي از آب و آتش (اروند)

چهارشنبه 4 آذر 1388  11:39 ب.ظ

موج‌هايي از آب و آتش (اروند)

اروند را رودي وحشي خوانده‏اند. با جزر و مدي هولناك. با دو مسير متفاوت. عمقي وحشتناك، اما حالا خروشي هميشگي... بهتر است بگويم اروند رودي وحشي بود، اما اينك بر خلاف ظاهر ناآرام و متلاطمش، دروني رام و مغموم دارد و بي­تاب است، اروند! آرام باش، آرام! ما نيز داغداريم.

اروند آبي‏رنگ در ميان دو امتداد سبز جاي گرفته. اين دو خط سبز نخلستان‏هاي اطراف اروند هستند. يكي در خاك ايران و ديگري در خاك عراق (بصره). چه بسيار وصيت­نامه­ها زير همين درختان نوشته شده است. چه بسيار رازها كه با صاحبانشان پاي همين نخلها دفن شده است. چه بسيار ناله­ها، مناجات‌ها و... .

ماه‏ها طول كشيد تا مقدمات عمليات والفجر 8 فراهم گردد. مشكلات بسياري در اين راه بود. از جمله شناسايي منطقه، جريان نامنظم آب و سرعت آن گل و لاي ساحل رودخانه، جزر و مد، موانعي كه دشمن ايجاد كرده بود و... . نيروهاي شناسايي در حال تمرين و نيز شناسايي موانع منطقه بودند. نيروهاي مهندسي در اين مدت كارها را آرام آرام به پيش مي‏بردند تا دشمن متوجه قضيه نشود. غواصان در منطقه‏هاي جداگانه، سخت مشغول تمرين بودند و همه اين كارها چندين ماه به طول انجاميد، تا اين‌كه شب عمليات فرا رسيد.


فقط دريا مي‌داند كه تو كجايي! (خليج فارس)

آن روزها تنها راه رسيدن به آبادان، دريا بود، اما در دريا جنگيدن تنها چيزي بود كه فكرش را هم نمي‌كرديم. ماه‌ها از محاصره آبادان مي‌گذشت و عراقي‌ها از 360 درجه محيط آن، 330 درجه‌اش را در اختيار داشتند. آنچه براي ما مانده بود، حد فاصل ميان رود بهمن‌شير بود و اروند رود. از شمال هم به كارون و خرمشهري مي‌رسيدي كه مدتها از سقوط آن مي‌گذشت. بايد از ماهشهر سوار لنج مي‌شدي و به سمت غرب مي‌آمدي و اگر هواپيماهاي عراقي امان مي‌دادند، مي‌رسيدي به خسروآباد. از آنجا هم روي جاده زير آتش، خودت را مي‌رساندي به شهر آبادان.

عراق ساحل چنداني با دريا نداشت؛ براي همين هم در صدد الحاق خوزستان به خود بود تا بتواند بر شمال خليج فارس تسلط بيشتري داشته باشد و مجبور نباشد براي دسترسي به آبهاي آزاد متكي به اروند باشد بندرهاي عراق درون اين رودخانه: فاو و بصره. البته بندر ام‌القصر در كنار دريا بود، اما ارزش چنداني در جغرافياي خليج فارس نداشت و شايد به همين علت بود كه نيروي دريايي عراق، نسبت به نيروي هوايي و زميني آن خيلي كوچك بود و در نبرد به حساب نمي‌آمد.


هر چه هست همين‌جاست؛ توي كوچه‌هاي خاكي (فتح‌المبين)

اگر تپه به تپه، وادي به وادي اين سرزمين زبان داشت از حماسه‌هاي فرزندان اين سرزمين مي‌گفت. از پل ناجيان كه عبور مي­كني،‌ به شيارهاي معروفي مي‌رسي كه ماه‌هاي نخست جنگ، شاهد حماسه‌هاي بسيار بودند: شيار شيخي، شيار المهدي، شيار شليكا.

اين منطقه، عمليات فتح‌المبين را در خود ديده است و امتداد اين جاده مي‌رسد به سايتهاي رادار چهار و پنج و ارتفاعات ابوسلبي‌خات و رودخانه رفاعيه.

سايتهاي چهار و پنج كه قبل از انقلاب بنا شده بودند، بهترين ارتفاع منطقه بودند و مسلط بر عراق و ايران. عراق همان اوايل جنگ، دست گذاشت روي اين ارتفاعات و آنها را از ما گرفت. و با استفاده از موقعيت و ارتفاع همين سايتها بود كه راحت دزفول، انديمشك، شوش و جاده انديمشك به اهواز را با موشك زمين به زمين مي‌زد. گذشته از اين، از اين موقعيت مي‌شد پرواز هواپيماها را هم كنترل كرد. كليد يا چشم منطقه اينجا بود. صدام هم خيلي مواظب آنها بود كه از دستشان ندهد. آن‌قدر نيرو براي محافظت از اين منطقه آورده بود كه غرور گرفته بودش و مي‌گفت: اگر ايرانيها سايتها را بگيرند، كليد بصره را هم به‌شان مي‌دهم. اين ژست صدام را داشته باشيد تا بعد!

دو روز از فروردين 61 گذشته بود كه عمليات فتح‌المبين كليد خورد. در استخاره محسن رضايي براي آزادسازي اين مناطق سوره فتح آمد و نام عمليات فتح‌المبين گذاشته شد. رمزش را هم گذاشتند: يا فاطمه زهرا(س).

مرحله اول عمليات، عبور رزمنده‌ها از شيارها بود كه به كمين عراقيها خوردند. در همين شيارها بود كه خيلي‌ها شهيد شدند. اين را گفتم كه بدون وضو وارد نشوي، و قدم كه برمي‌داري، مواظب باشي... .

عراق كه هوشيار بود، مرحله اول را دوام آورد، حتي حمله هم كرد و تعدادي از نيروهاي ما را اسير گرفت. مرحله اول، خدا ما را نجات داد و فتح خدا آغاز شد.

مرحله دوم و سوم عمليات، عراقيها چنان ضربه‌اي ديدند كه راهي جز فرار نداشتند. آنها اصلاً انتظار نداشتند ايرانيها به اين قوت جلو بيايند و به پادگان عين‌خوش برسند. ديگر براي آن‌ها جاي ماندن نبود.

هفت روز از فروردين 61 گذشته بود كه سايت‌ دست رزمندگان اسلام بود. اما صدام به وعده‌اي كه داده بود، هيچ وقت عمل نكرد و اين براي او درس عبرتي نشد كه ديگر خط و نشان نكشد، در خرمشهر هم همين حرف‌ها زد؛ اما دو ماه بعد از اين، آنجا را هم مفتضحانه رها كرد و رفت تا ديگر جرأت نكند وعده وعيد بدهد.

در فتح‌المبين، عراقيها به گونه‌اي غافلگير شدند كه كلي اسناد و مدارك و چمدانهاي محرمانه با خودشان داشتند، گذاشتند و رفتند. ماشينهايشان كه در گل گير مي‌كرد رها مي‌كردند و پا به فرار مي‌گذاشتند. اگر ما در طول جنگ ده كاميون سند از عراق گيرمان آمده باشد، نه كاميون آن در همين منطقه فتح‌المبين بود.

اگر فتح خدا نبود و اگر ما در فتح‌المبين پيروز نمي‌شديم، با پنج عمليات هم نمي‌شد، اين زمين‌هاي بزرگ و سايت‌ها را آزاد كرد. چرا كه عراقي‌ها تا اين مرحله حالت هجومي داشتند. از اين عمليات به بعد، عراقيها دست و پايشان را جمع كردند. ميدان مين گستردند و مجبور شدند به لاك دفاعي بروند.

امروز به يادبود شهيدان اين منطقه، يادمان زيبايي ساخته‌اند تا تو شايد بتواني در فضاي همان روزها قدم بزني. شيارهاي كوچه‌مانندي كه آهسته تو را از خود عبور مي‌دهند تا آرام آرام دلت نرم شود و آشتي كني با هر آنچه از ياد برده‌اي، آشتي كني با آناني كه آرام آرام از كنار همة زيبايي‌هاي دنياي فاني گذشتند تا به زيباي مطلق برسند داخل همين كوچه‌هاي خاكي خاكي.


اين دژ هرگز گشوده نخواهد شد (دزفول)

یک شنبه 1 آذر 1388  07:59 ب.ظ

اين دژ هرگز گشوده نخواهد شد (دزفول)

«دزفول را فراموش نكنيد»! اين جمله‌اي بود كه در پايگاه­هاي هوايي عراق، براي خلبان­ها درشت نوشته بودند.

دزفول دروازه خوزستان بود و خوزستان دروازه ايران. اين را هم دزفولي­ها خوب مي­دانستند و هم بعثي‌ها. از همان روزهاي اول، مردم دزفول فهميده بودند كه بايد بمانند، مقاومت كنند، مجروح شوند و شهيد بدهند، تا شهرهاي ديگر بمانند. آنها ياد گرفته بودند كه چطور با يك موشك كه از ناكجا آباد بر سرشان فرود مي­آيد، كنار بيايند. مثل آن مادر پيري كه دو تا از پسرهايش شهيد شده بودند، آمده بود كوچه را آب و جارو مي­كرد. مي­گفت كه دلم مي‌خواهد وقتي بسيجي­ها آمدند اينجا، ببينند كه ما هنوز هستيم و پشتشان را خالي نكرده­ايم. يا مثلاً آن روز كه انتخابات رياست جمهوري بود. شب قبلش پنج تا خمپاره زدند به شهر، فردا مردم شهدايشان را بردند سردخانه، بعد رفتند به كانديدايشان رأي دادند، بعد شهدايشان را بردند به سمت گلزار شهدا تا بگويند نبض حيات، نبض اسلام و انقلاب هنوز در دزفول مي‌زند.

اولويت­ها براي مردم معلوم بود. راه­پيمايي روز قدسشان را زير موشك­باران انجام مي­دادند. در سختي­ها هم اصلاً اهل كوتاه آمدن نبودند. براي مقابله با عراقي­ها، اسلحه كم داشتند. مردانه يك نارنجك مي­انداختند وسط ورق بازي چند تا عراقي و با خشاب پر برمي­گشتند بين بقيه. شعار و تكبير هم كه چاشني غم و شادي­شان شده بود. مؤمن بودند، وگرنه در آن كشاكش بلا، هر كس بود از شهر مي­رفت و دنبال يك سرپناه امن. مي‌گشت تا موشكي زندگي او را بر هم نزند. آن روز عراقي­ها فكر مي­كردند به راحتي مي­توانند از اين دروازه بيايند و ايران را مال خودشان بكنند. نمي­دانستند كه در آينده نزديك، دزفول نمادي از مقاومت مردم ايران مي­شود. و افتخاري براي هر كس كه از ولايت دم مي‌زند طوري كه آن جوان دزفولي به خنده بگويد: «خمپاره كه زدند ناشكري كرديم، شد گلوله توپ. قدر توپ را ندانستيم، شد موشك سه متري، از سه متري هم به شش­متر و از آن هم به نه متري و دوازده متري. برويم خدا را شكر كنيم تا پانزده و بيست متري نرسيده!» و راست مي­گفت؛ دزفول انواع بمباران­ها را تجربه كرده بود. و گاهي مردم به شوخي مي‌گفتند اين بعثي‌ها عجب خري هستند موشك‌هاي دوازده متري را مي‌زنند كوچة سه‌متري.

موشك به خانه­هاي انتهاي يك كوچه اصابت كرده بود. كوچه باريك بود و بولدوزر نمي­توانست برود زير آوار مانده­ها را نجات بدهد. پيرمردي فرياد زد: «خب خانه­هاي ما را خراب كنيد تا كوچه باز بشود.»

دزفول براي خودش شده بود خط مقدم جبهه. اصلاً جبهه شهري، خطرناك­تر بود. نه دشمن را مي­ديدي و نه مي‌توانستي او را نشانه بگيري. فقط مي­توانستي شهرت را ول كني و بروي يا بماني و صبر كني! و مردم دزفول ماندند و حماسه آفريدند. در شهر ماندند و حكايت اين ماندن و استوار ماندن، در اين چند خط نگنجيد. در هيچ كتابي هم نمي­گنجد، فقط وقتي به دروازة شهر رسيدي به چشم ديگري به اين مردم بنگر و وقتي از آن خارج شدي يقين بدان اگر روزي از روزها عده‌اي خواستند دروازة ايران را بگشايند به بركت اهل‌بيت عليهم‌السلام از اين دژ نخواهند گذشت.


  • تعداد صفحات :13
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • >