سرزميني كه با چوب و چماق ايستاد (بستان)

دوشنبه 16 آذر 1388  07:36 ب.ظ

سرزميني كه با چوب و چماق ايستاد (بستان)

اول جنگ بود، عراق مي­خواست اولين راه­هاي ورودي­اش را به خيال تسخير سه روزه تهران(!) به طور كامل اشغال كند. گير داده بود به بستان در دشت آزادگان. يك تيپ رزمي تشكيل داد كه بيشتر آنها از فراريان زمان شاه و تجزيه­طلبان بودند. فرستادشان توي شهر و روستاها. بلندگو گرفته بودند و مي­چرخيدند توي كوچه­ها: «آهاي مردم! بستان را از دست نيروهاي ايراني آزاد خواهيم كرد...!» و خيال مي­كردند مردم نمي‌فهمند.

مردم درخواست نيرو كردند، رزمندگان سپاه سوسنگرد و بستان از راه رسيدند. عراقي­ها هول شدند. فكر كردند كه شايد اگر شهر ناامن شود، كار براي آنها راحت­تر باشد. اسلحه بين مردم پخش كردند. گوشه گوشه شهر بمب كار گذاشتند. حتي در جاده­ها مين كاشتند.


بنويسيد آبادان بخوانيد درياقلي

یک شنبه 15 آذر 1388  05:34 ب.ظ

بنويسيد آبادان بخوانيد درياقلي

مي‌نويسم «آبادان» قصبه‌اي است كوچك بر كنار دريا... يادم مي‌آيد بهمن‌شير، رودخانه‌اي كه از كنار آبادان مي‌گذرد و خروش آن در روزهاي باراني.

مي‌نويسم آبادان و آن رباطي است كه در آنجا پاسباني بودند كه دزدان دريا را نگاه مي‌داشتند. به كوي ذوالفقاري فكر مي‌كنم به نخل‌ها، به خش خش ميان نخل‌ها به سايه‌هايي كه لاي آن رفت و آمد مي‌كردند. به قبرستان ماشين، آريا، پيكان، كاميون، جيپ و... ورق آهن‌هاي روي هم تلنبار شده و اتاقكي حلبي كه درياقلي توي آن خوابيده بود خواب كه نه، خواب و بيدار.

با صداهايي كه شنيد، برخاست و نشست سر جايش. فانوس را از كنار چاله برداشت. فتيله‌اش را بالا كشيد بلند شد و فانوس را بالا گرفت. نور فانوس كم جان بود. چيزي ديده نمي‌شد. درياقلي زير لب گفت: حرامي‌ها!

... و از گوشه‌اي چماق دست‌سازي را برداشت و راه افتاد از ميان ماشين‌ها به طرف نخلستان. از نخلستان نگاه برنمي‌داشت و به اين فكر مي‌كرد كه چگونه دزدها را غافلگير كند. هر چند لحظه يك‌بار صداي خشك برخورد با تكه آهني برمي‌خاست. ناگهان خشكش زد. ايستاد. لرزشي خفه در تنش پيچيد: اين همه آدم لاي نخل نمي‌توانند آفتابه‌دزدهايي باشند كه براي ورق آهن‌هاي درياقلي آمده باشند... «عراقي‌ها... خداي من... يعني... پل زدن رو بهمن‌شير، آمده‌اند اين‌ور...» شروع مي‌كند به دويدن. از جلوي ياتاقان‌‌ها و جك‌هاي تلنبار شده مي‌گذرد. دوچرخه‌اش را تكيه داده به بدنه اتاقك كاميوني. سوار مي‌شود و ركاب مي‌زند.


سرزمين گمنامي (زيد)

شنبه 14 آذر 1388  08:25 ب.ظ

سرزمين گمنامي (زيد)

در سمت راست هشتاد كيلومتري جادة اهواز ـ خرمشهر، تابلويي رنگ و رو رفته و زنگ‌زده جلب توجه مي‌كند كه روي آن نوشته: «يادمان شهداي گمنام عمليات رمضان، جادة شهيد شاه‌حسيني.» در نزديكي اين يادمان، پاسگاهي قرار دارد كه «زيد» نام دارد.

زيد، پاسگاهي است مرزي در حد فاصل منطقة كوشك و شلمچه؛ يكي از مسيرهاي تهاجم بعثي‌ها در ابتداي جنگ به خاك ميهن عزيزمان. به‌واسطه جادة بين‌المللي‌اي كه تا قبل از انقلاب در كنار اين پاسگاه وجود داشت، تهاجم از اين مسير به سادگي صورت گرفت و نيروهاي عراقي، خود را به سه راه حسينيه رساندند و به طرف خرمشهر هجوم آوردند.

پاسگاه زيد با دلاوري‌هاي رزمندگان در عمليات رمضان آزاد شد؛ عملياتي در ماه رمضان، در تيرماه 1361. بچه‌ها از زيد گذشته بودند، اما موانع صعب‌العبور و ترفندهاي جديد دشمن سبب شد مواضع ما در خاك دشمن تثبيت نشود و آخرين خط دفاعي در همين پاسگاه شكل بگيرد؛ پاسگاهي كه شهداي آن غالباً تشنه بودند و خيلي از آنها در موانع و خاكريزهاي مثلثي جا ماندند. با اين حال كه نتوانستيم مواضع خود را در خاك عراق تثبيت كنيم، اما رزمنده‌ها، چه سوار موتور و چه پياده آن‌قدر تانك زدند، كه عمليات رمضان معروف به شكار تانك شد.

در اين عمليات بچه‌هاي لشكر 41 ثارالله در سه محور از همين نقطه به عراقي‌ها حمله كردند. در يكي از محورها خط دشمن را شكسته و از آن عبور مي‌كنند. در محور مياني، جنگ سختي در مي‌گيرد و نيروهاي ايراني و عراقي در جنگي تن به تن درگير مي‌شوند. در محور سوم، بچه‌ها در ميدان مين گرفتار مي‌آيند و نمي‌توانند به خط دشمن برسند و تعدادي از بچه‌ها اسير مي‌شوند و تعدادي نيز از همين نقطه پر مي‌كشند به سوي خدا.

بار ديگر سال 62 پاسگاه زيد، يكي از محورهاي حمله به دشمن در عمليات خيبر بود كه اين بار هم از اين محور موفق به كسب نتيجه نشديم. از آن زمان به بعد پاسگاه زيد خط پدافندي شد و ديگر حركت قابل توجهي تا پايان جنگ در آن صورت نگرفت. عراق باز هم از همين منطقه به ما حمله كرد.

حالا از تابلو و جادة خاكي آن، مي‌تواني بفهمي كه در اين جاده سال‌هاي سال است، رفت و آمد چنداني صورت نگرفته و مهمان چنداني نداشته است. براي رسيدن به يادمان، بايد دژباني را بعد از هزار قسم و آيه و ارائة حكم و كارت، راضي كني و سيزده كيلومتر جادة خاكي و دست‌انداز را رد ‌كني.

وسط بيابان بي آب و علف، تيرآهن‌ها و آجرهاي روي هم انباشته، حاكي از آن است كه شايد در آينده‌اي نمي‌دانم دور يا نزديك، قصد دارند اينجا بنايي بر پا كنند. قدم بر روي زمين‌هاي تفتيده و شوره‌زار آنجا مي‌گذاري و پيش مي‌روي. بغض، نه گلوي تو را كه تمام وجودت را چنگ مي‌زند. در حالي كه اشك در چشمانت حلقه زده است با غربت شهيدان همراه مي‌شوي. آه خداوندا! اينجا كجاست، سرزمين گمنام‌تر از گمنامي؟!

همين سال‌هاي نه‌چندان دور، در جريان تفحص، پيكر شهيداني كشف شد، كه سال‌ها با اين خاكي كه تو در آن قدم مي‌زني هم‌آغوش بوده‌اند.

دوازده پاره‌سنگ را مي‌بيني كه روي تكه‌هاي سيماني به عنوان نماد قبر نصب شده‌اند. دنبال عبارتي مي‌گردي كه روي آن نوشته شده باشد: «شهيد گمنام فرزند روح‌الله»، اما نه ... و حتما بقيع را به ياد مي‌آوري و غربت غمبار چهار مزارش را!


معبري از جنس نور (طلاييه)

جمعه 13 آذر 1388  03:22 ب.ظ

معبري از جنس نور (طلاييه)

در 35 كيلومتري جادة اهواز به سمت خرمشهر، سه راهي جفير و پادگان حميد خود را نمايان مي‌كند؛ پادگاني كه عراقي‌ها پس از تصرف، از پايه ويرانش كردند. از سه راهي جفير به سمت  طلاييه نيز دشتي وسيع با خاكريزهاي متعدد به چشم مي‌خورد كه روايت‌‌گر حماسه روزهاي آغازين جنگ است. مقرهاي در اين مسير به دست رزمندگان اسلام بعد از آزادسازي احداث شده است. بعد از عبور از پاسگاه شهابي و  طلايية جديد در حاشية دژ مرزي شهيد ساجدي، به طلائيه، ميدان حماسه‌ها مي‌رسي و شايد تو نيز مثل آن هزاران نفر ديگري باشي كه كفش‌هايت را از پايت درمي‌آوري و روي خاك شوره‌زار و شورآفرين  طلاييه قدم مي‌گذاري روبه‌رويت معبر و محور بچه‌هاي گردان يامهدي(عج) است كه در عمليات خيبر خاك طلائيه را با خون سرخ خويش معطر كردند و آن‌سوتر حرم شهداي گمنام است. در كنار اين حرم بود كه دست مبارك سردار لشكر امام حسين(ع) شهيد خرازي از پيكر جدا شد. در نقطه غروب خورشيد، جزاير مجنون شمالي و جنوبي قرار دارد كه با حرم شهدا حدود هشت كيلومتر فاصله دارد. پايين‌تر كه مي‌روي، به سه راهي شهادت مي‌رسي؛ نقطه اتصال زمين و آسمان.

دو مرحله بچه‌ها به اين سه راهي زده‌اند كه هر بار با توجه به شرايط خاص منطقه و آب‌گرفتگي وسيعي به نام هور، كه در حال حاضر خشك شده، نيروهاي ما موفق به تصرف آن نمي‌شوند كه آثار به جا مانده از نبردهاي دليرانه در سه‌راهي شهادت، بستري مي‌شود از عرش خدا كه پيكرهاي بي‌جان و نيمه‌جان نيروهاي اسلام را در آغوش گرفته است تا آن‌كه در مرحله سوم اين مأموريت، شهيد خرازي و يارانش آماده نبرد مي‌شوند. سخن ماندگار خرازي در شب حمله مرحله سوم عمليات را با شب عاشورا پيوند زد. خرازي آن شب گفت: «امشب شب عاشوراست، نماينده امام از ما خواسته در  طلاييه وارد عمل شويم. ما با تمام توان لشكر به دشمن خواهيم زد. هر كس مي‌تواند بماند و هر كس نمي‌تواند آزاد است برود.

آن شب بچه‌ها عاشورايي جنگيدند. شهيد ميثمي درباره آن گفت: «كساني كه آن شب در  طلاييه بودند اگر در كربلا هم بودند مي‌ماندند».

آن شب بوي دود و خون و آتش با فرياد الله‌اكبر نيروهاي اسلام و عجز و انابه عراقي‌ها در هم آميخت. دشت  طلاييه مانند آتش گداخته فوران مي‌زد.‌ هيچ كس باور نمي‌كرد، كسي بتواند در اين حجم آتش زنده بماند. عده‌اي از بچه‌ها در جزاير مجنون منتظر پيوستن نيروهاي كمكي بودند سه راهي شهادت مي‌شود آسماني‌ترين نقطه زمين و عروج از خاك تا عرش خدا. در يك نبرد مردانه خط دشمن شكسته مي‌شود و دشمن ناجوانمردانه و با شقاوت تمام سلاح شيميايي را به كار مي‌گيرد و صحنه عصر عاشورا در  طلاييه تكرار مي‌شود. آنگاه كه بچه‌ها زير باران آتش، از شكستن خط نااميد شده بودند و دشمن با هر سلاحي مقاومت شديدي مي‌كرد، پشت بي‌سيم صدايي فرياد زد: از آقا اباالفضل(ع) مدد بگيرد به يكباره فرياد «يا اباالفضل» در خط پيچيد و دشمن به زانو درآمد و علمدار اين عمليات در  طلاييه دستش از تنش جدا شد.


دژباني شهادت (دارخوين)

پنج شنبه 12 آذر 1388  10:56 ب.ظ

دژباني شهادت (دارخوين)

مگر مي‌شود حرف از دفاع مقدس و شروع جنگ به ميان آورد و نامي از شهرك دارخوين و حماسة خط شير و نقطه دفع تجاوز و آغاز «عمليات فرماندهي كل قوا» نبرد. در جاده اهواز ـ آبادان كه حركت كني 45 كيلومتر مانده به آبادان، يك شهرك مسكوني مي‌بيني كه متعلق به سازمان انرژي اتمي بود كه به شهرك دارخوين شهرت يافت. اين شهرك روزگار آغازين جنگ خط مقدم حماسه بود، اما پس از عقب راندن عراقي‌ها و به بركت خون‌هاي جاري شده بر زمين، شهرك به مكاني مقدس براي رزمندگان اعزامي از اصفهان تبديل شد.

دارخوين چه شب‌هايي كه شاهد سوز دعا و مناجات شهيد رداني‌پور بود و مي‌تواني گوش بسپاري به طنين دلنواز عاشوراهايي كه مي‌خواند؛ سخن از كسي كه بر شهرك دارخوين و ساكنان اهل دلش فرماندهي مي‌كرد و آوازة رشادتش در تاريخ دفاع مقدس جاودانه خواهد ماند.

شهرك دارخوين به ياد دارد صداي مناجات صبحگاهي فرزندان باصفاي خميني در مسجد چهارده معصوم(ع) را كه نماز شب را با زيارت عاشورا پيوند زده بودند و پس از نماز، با دعاي عهد با امام زمان خويش ميثاق مي‌بستند و به سوي جبهه‌ها مي‌شتافتند.

شهرك دارخوين نه تنها قدمگاه هزاران شهيد بلكه قدمگاه بسياري گم كرده راه‌هاي است كه با چراغ هدايت قدم به خاك مصفاي شهرك نهادند و از آنجا خود مشعل فروزان هدايت نسل‌هاي آينده شدند.

دارخوين تنها خط آغاز دفاع مقدس، ايستگاه و استراحتگاه رزمندگان قبل و بعد از هر عمليات نيست؛ بلكه زخم‌خوردة هواپيماهاي ارتش بعثي و قتلگاه پاكان اين امت نيز هست. ساختمان‌هاي ويران شده بهترين گواه بر آبياري اين شهرك به خون عزيزان است.

شهرك دارخوين يكي از دردناك‌ترين صحنه‌هاي جنگ را به خود ديده است. دار خوين به ياد مي‌آورد، آن روزي را كه پدر و مادران بچه‌هاي رزمنده به ديدار فرزندشان آمده بودند و در آغوش فرزندان خود زير بمباران هواپيماهاي عراقي به معراج رفتند و كربلايي ديگر برپا كردند.

از صفحه ذهن شهرك دارخوين به ستون ايستادن رزمندگان و بازديد فرماندهاني همچون موحد، قوچاني، عرب و... از آنان و دويدن بچه‌هاي جنگ با شعارها و رجزهاي زيبا هرگز محو نخواهد شد.

دژباني شهرك دارخوين به ياد دارد دژبان‌هايي چون عبدالمجيد ناجي را، كه عاشق پرواز بودند. قرار شد كه بچه‌ها در عمليات والفجر هشت شركت كنند، گفتند: برادرش شهيد شده و خانواده‌اش ديگر تحمل داغ او را ندارند. بايد او را راضي كرد تا به عمليات نيايد. خيلي سخت مي‌شد كسي او را راضي كند. وقتي به او گفتند صلاح نيست به عمليات بيايي و او علتش را فهميد، خيلي راحت قبول كرد؛ به گونه‌اي كه خيلي‌ها فكر كردند او از خدا خواسته بود تا به عمليات نيايد. اما جمله‌اي گفت كه تا صبح عمليات هيچ كس معنايش را نفهميد. او به بچه‌ها گفت: فكر كرده‌ايد مي‌توانيد جلوي خدا بايستيد. رفت واحد دژباني و ما رفتيم عمليات. صبح عمليات و درست زماني كه گردان هنوز وارد عمل نشده بود و هيچ كدام از بچه‌ها به خيل شهدا نپيوسته بودند، خبر رسيد شهرك دارخوين بمباران شده و دژبان شهرك، عبدالمجيد ناجي به شهادت رسيده است.


پرواز از لابه‌لاي نيزارها (چزابه)

چهارشنبه 11 آذر 1388  08:08 ب.ظ

پرواز از لابه‌لاي نيزارها (چزابه)

وارد كه مي‌شوي، تا چشم كار مي‌كند، ني است و نيزار. گاهي هم كه توي جاده تا بالاي زانو آب بالا آمده است. همان كنار جاده، لاي نيزارها مزار چند شهيد گمنام توجه‌ها را به خود جلب مي‌كند. آب گاهي روي مزارها هم مي‌گيرد و بالا مي‌آيد. اينها فقط چند تا از آن هزار كبوتري‌اند كه هفدهم بهمن سال شصت، از لاي همين نيزارها پرواز كرده‌اند.

در بين‌ تپه‌هاي رملي و ميشداغ و هورالهويزه، تنگه‌اي هست كه غير قابل عبور براي يگانهاي رزمي است؛ به همين خاطر اسمش را گذاشته‌اند: چزابه.

وقتي بستان آزاد شد، بايد از چزابه پاسداري مي‌شد. دفاع از تنگه چزابه، يكي از سخت‌ترين عمليات‌هاي دوران دفاع مقدس بود. عراقي‌ها قصد داشتند از تنگه چزابه عبور كنند و دوباره بستان را اشغال كنند. رزمنده‌هاي ايراني مي‌خواستند با حفظ چزابه، بستان را هم حفظ كنند.

اين تنگه يكي از پنج معبر اصلي هجوم ارتش عراق به خوزستان بود. در دو سوي تنگه، دو جادة نظامي قرار دارد. جاده‌اي در خاك ايران كه چزابه را به فكه متصل مي‌كند و جاده ديگري كه در خاك عراق، كه چزابه را به عماره متصل مي‌كند.

فاصله ما با نيروهاي عراقي در اين منطقه، حدود يكصد متر بود و جنگ تن به تن تمام عياري شروع شده بود. نيروي هوايي عراق هم به شدت منطقه را بمباران مي‌كرد و گاهي در يك روز بيش از صد سورتي پرواز بالاي سر رزمنده‌هاي ايراني داشت.

يك روز از اسفند سال شصت گذشته بود كه چهار گردان از سپاه در عملياتي با نام اميرالمؤمنين(ع) از شمال تپه نبعه وارد عمل شدند و با كشتن چهارصد نفر از نيروهاي دشمن، تنگه را گرفتند و به خط خودي كه دست دشمن بود، حمله كردند و عراقيها را تا خط قبلي خودشان عقب راندند و مشكل چزابه براي هميشه حل شد.

شهيد غلامرضا مخبري. همين جا بود كه جلوي دوازده گردان كماندو عراق ايستاد و نگذاشت دشمن چزابه را بگيرد.

در چزابه، در بين نيزارها، بيش از يازده خاكريز وجود دارد. در تفحص از خاكريزها، پيكرهاي شهدا و اجساد عراقي را مي‌يافتيم كه گواه از آن بود كه در اين منطقه،‌ جنگي تن به تن روي داده و اين منطقه چندين بار دست به دست شده است.

بچه‌ها گير افتاده بودند و همة راه‌ها بسته شده بود. شهيد رداني‌پور، شروع مي‌كند به روضه خواندن، روضة حضرت زهرا(س). بچه‌ها جان تازه مي‌گيرند و راه‌ها باز مي‌شود. خوب گوش كن شايد هنوز بشنوي...


شهداي اينجا ديگر تشنه نيستند! (فكه)

سه شنبه 10 آذر 1388  08:40 ب.ظ

شهداي اينجا ديگر تشنه نيستند! (فكه)

فكه يادآور نام چهار عمليات است: عمليات‌هاي والفجر مقدماتي (بهمن 61)؛ والفجر يك (فروردين 62)؛ ظفر چهار (تير 63)؛ و عاشوراي سه (مرداد 63). فكه روايت سرزميني است كه رمل‌هاي آن پيكر خونين بسياري از عزيزان اين سرزمين را كفن شده است.

اين روايت ساده و مختصري است از منطقه فكه، كه احتمالاً يا رفته‌اي يا قرار است كه بروي و ببيني. اما من مي­خواهم روايت دومي را هم از فكه بيان كنم. روايتي كه اين­قدر مختصر نباشد و گوشه­اي از حقايق را به تصوير بكشد.

بسيجي­ها هشت تا چهارده كيلومتر، را در حالي با پاي پياده از ميان رمل و ماسه­هاي روان فكه گذشتند، كه وزن تقريبي تجهيزاتي كه در دست داشتند دوازده كيلو بود، تازه بعضي­ها هم مجبور بودند قطعات چهل كيلويي پُل را نيز حمل كنند. اين پُل­ها قرار بود روي كانال­ها تعبيه شود تا عبور رزمندگان به مشكل فوگاز برنخورد. تا همين جا را داشته باش تا برسيم سر موانع. اصلاً عمليات والفجر مقدماتي را به خاطر همين مي­گفتند عمليات موانع. هدف بسيجي­ها خط دشمن بود. مجموعه­اي از كانال­ها، سيم­خاردارها و ميدان مين­ها كه گاهي عمق آن به چهار كيلومتر مي­رسيد، بچه‌ها يكي را كه رد مي‌كردند به ديگري مي­رسيدند. موانع معروف فكه هنوز زبانزد نيروهاي عملياتي است، كانال­هايي به عرض سه تا نه متر و عمق دو تا سه متر و پر از سيم خاردار، مين والمر و بشكه‌هاي پر از مواد آتش­زا.


در اين جريان آرام... (نهر خين)

دوشنبه 9 آذر 1388  09:36 ب.ظ

در اين جريان آرام... (نهر خين)

از پل نو به طرف شلمچه، كمي كه جلو مي‌روي، سمت چپ تابلوي نهر خين را مي‌بيني، نهري كه جزيره بوارين عراق را از شلمچة ايران جدا كرده است. اين رودخانه کوچک، در اين بيابان دور افتاده، دروازه­اي از بهشت است كه اين دروازه را خيلي­ها ديده­اند، اما ديگر برنگشته­اند، تا به تو بگويند كه در اين جريان آرام چه ديده­اند؟ و اگر تو اهليت داشته باشي شايد با تو بگويند!

صف نماز كه بسته شد. حاج آقا واعظي خيلي زحمت کشيد تا توانست خود را آرام کند تا تکبيره­الاحرام را بگويد. تكبيرگو هم محمد واحدي بود. صداي او به هيچ کس نمي­رسيد. پيش­نماز گريه مي­کرد، نمازگزاران گريه مي­کردند، تكبيرگو هم گريه مي­کرد، عجب نمازي بود! خيلي چسبيد. در قنوت نماز، صداي ناله و انابه­هاي «الهي الحقني بالشهداء و الصالحين» در فضاي سالن پيچيده بود.

ما بايد از طريق کانال حفر شده، از سمت خاکريز خودمان به داخل نهرخين مي‌رفتيم و بعد از عبور از نهر، به خط عراقي­ها مي­زديم. نهر پر از مانع بود و از ساحل عراق تا بالاي خاکريز مين­کاري شده بود. بايد هر طور شده به آب مي­زديم، معبر را باز مي­کرديم تا بچه­ها بتوانند به جزيره بوارين برسند. دو تا کانال بود که نيرو­هاي خط‌شکن بايد از آن رد مي­شدند تا به رودخانه بزنند و با باز کردن معبر از ميان سيم‌خاردارها و خورشيدي­ها، از آب عبور کنند. خيلي­ها جنازة‌ خود را پلي براي عبور رفقايشان كردند تا از اين کانال عبور كنند.


  • تعداد صفحات :13
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • >